سيد صادق سجادى

406

تاريخ برمكيان ( فارسى )

من رسيد ، و قلاده خود از آن خواهر من است كسى را درين چه كار ؟ برويد منصور را گردن بزنيد ، او چه كردى و من چه كردى ؟ اين سخن هارون الرّشيد را بر مزاج موافق نيفتاد و يحيى را در آنچه قلاده از همشيرهء امير المؤمنين طلبيده بود و به عوض مطالبه در خزانه فرستاده بود ملامت كرد . يحيى گفت يا امير المؤمنين چون حاجت از حد مىگذرد آدمى را چشم عقل پوشيده مىشود و نمىداند كه چه مىكند . از كرم امير المؤمنين اميدوارم كه اين جرأت را نيز عفو فرمايند . هارون بخنديد و از سر آن هم گذشت . بعد از آن همشيره را در دادن قلاده عتاب فرمود . همشيره مىگفت كسى را كه در محل پدر من باشد اگر ملتمس او اجابت نكنم عقوق بود . هارون ازين جواب پسنديده منبسط گشت و آن قلاده را باز به فاطمه بخشيد و يحيى و منصور زياد با خاطر خوش درآمدند ؛ و چندين خلق كه در راه منتظر ايستاده بودند كه امروز با يحيى چه عتاب خواهد شد و كار منصور زياد كجا خواهد انجاميد . چون هر دو را به سلامت و با خاطر خوش مشاهده كردند ، زبانها به دعا و ثناى يحيى و فرزندان او جارى كردند . و اللّه اعلم بالصّواب . حكايت [ 16 ] روايت مىكند قداح الكاتب ، كه او يكى از موالى و مقرّبان جعفر برمكى بود ، كه وقتى جعفر را سپيدى بر گردن و لب زيرين و زبان ظاهر شد ، تا به مقدور به مداوا آن را مىپوشيد ، امّا به خوبى اخفاء آن نمىتوانست نمود و مىترسيد ( 1 ) كه مبادا هارون الّرشيد بر آن واقف شود . ازين جهت بسيار ترسان و لرزان بود . امير المؤمنين با او در نهايت انبساط و اتحاد بود . حتى كه با يكديگر بر تخت خوابيدندى و حكايت كه شب با كنيزكان گذشتى و ظرافتى كه از ايشان شنيدندى و مزاحها كه در ميان ايشان رفتى به يكديگر گفتندى . و جعفر دايم انديشه‌مند بود كه مبادا وقتى ازين سپيدىها چيزى در اثناى محاورت و مجاورت به نظر خليفه درآيد ، يا آن‌كه مقرّبان از غايت رشك و حسد چيزى از آن به سمع خليفه رسانند ( 2 ) و سبب تنفّر طبيعت و تغيّر مزاج خليفه شود . بالضّروره در معرض تداوى آن سپيدىها درآمد . چاره‌اى جز آن نديد تا به بهانه آنكه او را خون غلبه